سالها با علاقه كار كرد، به دیگران نیكی كرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد
حتی مشكلاتش مدام بیشتر میشد.
یك روز عصر، دوستی كه به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد،
گفت : واقعاً عجیب است.
درست بعد از این كه تصمیم گرفتهای مرد خدا ترسی بشوی،
زندگی ات بدتر شده.
نمی خواهم ایمانت را ضعیف كنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی،
هیچ چیز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد.
او هم بارها همین فكر را كرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی اش آمده است.
اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد،
شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را كه میخواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
"در این كارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم.
میدانی چطور این كار را میكنم؟
اول تكه ای فولاد را به اندازه ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود.
بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتك را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم
تا این كه فولاد شكلی را بگیرد كه میخواهم.
بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میكنم و تمام این كارگاه را بخار آب میگیرد.
فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میكند و رنج می برد.
باید این كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم.
یك بار كافی نیست."
آهنگر مدتی سكوت كرد، سیگاری روشن كرد و ادامه داد:
"گاهی فولادی كه به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد.
حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك میاندازد.
میدانم كه از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
"میدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد.
ضربات پتكی را كه بر زندگی من وارد كرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت
احساس سرما میكنم، انگار فولادی باشم كه از آبدیده شدن رنج میبرد.
اما تنها چیزی كه می خواهم این است:
"خدای من، از كارت دست نكش، تا شكلی را كه تو میخواهی، به خود بگیرم.
با هر روشی كه می پسندی، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهای بی فایده پرتاب نكن.
پروردگارا از تو می خواهم عاجزانه و ملتمسانه که مرا فولادی آب دیده کنی و در حین انجام کارت بر صبر و یقینم بیفزای.
شما هم برایمان از خدا بخواهید که انشاءالله دست رد به سینه یمان نزند.
التماس دعا
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سر داده ام فغان
بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه بر کنم
باری علاج شوق گریبان دریدن است
شامم سیه تر است زگیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
بوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است
بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر غصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به دام هرس گشت آشنا
روزی «امین » سزا لب حسرت گزیدن است
شعر از: مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مدظله العالی
به گزارش مشرق، او در زمان شهادت فرماندهي اطلاعات و عمليات لشكر 32 انصارالحسين(ع) را بر عهده داشت. آن چه خواهيد خواند برشي است از حيات پربار او. روحمان با يادش شاد.
همراه با شهيد علی چيت سازان فرمانده اطلاعات وعملیات لشکر 32 انصارالحسین(ع) (يگان بچه هاي همدان) با يك ماشين تويوتا داشتيم از منطقه به طرف شهر بر مي گشتيم. زمستان بود و هوا سرد و استخوان سوز. در بين راه يك مرد كرد با زن و بچه اش را ديديم كه كنار جاده ايستاده بود. علي ايستاد و پرسيد: كجا ميرين؟ مرد گفت: كرمانشاه. علي گفت: رانندگي بلدي،مرد كرد گفت: بله بلدم. (هم من تعجب كرده بودم هم آنها) علي به خاطر اينكه او به همراه زن و بچه اش راحت باشند از او خواست پشت فرمان بنشيند و به من گفت: سعيد! بپربريم عقب ماشين. باد و سرما به حدي آزار دهنده بود كه هر دو مچاله شده بوديم. عصباني شدم و گفتم: مگه تو اين آدمو مي شناسي كه بهش اعتماد كردي؟ گفت: بله، اينها دو سه تا از اون كوخ نشيناني هستند كه امام فرموده به تمام كاخ نشين ها شرف دارند...

به گزارش مشرق، او در زمان شهادت فرماندهي اطلاعات و عمليات لشكر 32 انصارالحسين(ع) را بر عهده داشت. آن چه خواهيد خواند برشي است از حيات پربار او. روحمان با يادش شاد.
همراه با شهيد علی چيت سازان فرمانده اطلاعات وعملیات لشکر 32 انصارالحسین(ع) (يگان بچه هاي همدان) با يك ماشين تويوتا داشتيم از منطقه به طرف شهر بر مي گشتيم. زمستان بود و هوا سرد و استخوان سوز. در بين راه يك مرد كرد با زن و بچه اش را ديديم كه كنار جاده ايستاده بود. علي ايستاد و پرسيد: كجا ميرين؟ مرد گفت: كرمانشاه. علي گفت: رانندگي بلدي،مرد كرد گفت: بله بلدم. (هم من تعجب كرده بودم هم آنها) علي به خاطر اينكه او به همراه زن و بچه اش راحت باشند از او خواست پشت فرمان بنشيند و به من گفت: سعيد! بپربريم عقب ماشين. باد و سرما به حدي آزار دهنده بود كه هر دو مچاله شده بوديم. عصباني شدم و گفتم: مگه تو اين آدمو مي شناسي كه بهش اعتماد كردي؟ گفت: بله، اينها دو سه تا از اون كوخ نشيناني هستند كه امام فرموده به تمام كاخ نشين ها شرف دارند...

ای خدای من !!!
آهنگ تو کردم و امیدم را از روی اعتماد به سوی تو آوردم
و دانستم مسئلت های بسیار من در برابر توانگری تو کم است
خواهش های عظیم من در برابر وسعت رحمت تو کوچک است
و کرم تو از مسئلت احدی تنگ نمی گردد
و دست تو در بخشش ها از هر دستی بالاتر است.
پس از تو نسبت به آنچه سنگینی آن مرا به زانو در آورده یاری می طلبم.
(دعای 39 صحیفه سجادیه)
انروز ها که من کودی بیش نبودم
غم بود ، غضه بود ، درد بود و رنج نیز بود
اما هرگز نمی دیدمش حتی احسا س نمی کردمش
تنها من بودم و همان لحظه ها
نه حسرتی
نه تشویشی
نه رنجی و نه غمی
همه چیز برایم در همان لحظه خلاصه می شد
چه زیبا بود ان روزها
اما افسوس
که رفت و حال
افسوس ها و ای کاش ها مرا
به زولانه کشیده اند
انروز ها زنده گی چه زیبا بود
انروز ها که من کودکی بیش نبودم
وقتی دستی بسویم دراز می شد
و مرا نوازش میکرد
تنها محبت را می دیدم در ان
تنها محبت
اما این روز چه رنگی شده اند این دست ها
اشنایان بیگانه
رنگ های که حیرانم چرامن در کودکی نمی دیدم
اخر این همان دست هاست
راستی ، حقیقت چهره اش بسیار برایم نا اشنا شده است
اکثراً در شناختش اشتباه می کنم
گاه می پندارم که بزرگ نشده ام بلکه کوچک می شوم
زیرا بهتر و زیبا تر بود ان زمان
اه نمی دانم در کودکی چگونه بود
از حقیقتی به حقیقت دیگری می جستم
همه چیز زیبا و مهربان بود
اما این روزها ...
همه چیز دشوار دشوار است
و این روزها زنده گی
پر از افسوس ها گشته است
«ما همه همچون اسلحه اي هستيم كه گلنگدن آن كشيده شده، فشنگ هم آماده است و ما مثل همان گلوله هستيم كه اگر امام انگشتش را تكان دهد و ماشه را بچكاند ما شليك مي شويم، اگر نه ما آماده و منتظر آن اشاره انگشت حضرت امام مي مانيم. |
|
|
سخنگوي دولت انتقالي اسامی وزرا را اعلام کرد: شیخ مهدی کروبی مسئول بنیاد ملی نخبگان، رییس بنیاد شهدای سبز، سرپرست وزارت اقتصاد و دارایی و بانک مرکزی و غیره-ننجون کروبی، مشاور حقوقی رییس جمهور-پروفسور زهرا رهنورد استاندار لرستان و آذربایجان- مریم رجوی دبیر شورای عالی امنیت ملی- علی رضا نوری زاده، وزیر امور خارجه و سفیر ایران در اسرائیل و آمریکا- مهدی هاشمی، وزیر نفت و سرپرست وزارت علوم...
براي خواندن مطلب بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
ادامه مطلب
خدایا!
تشنگان جمال خودت را، به جرعه ای از جمال مهدی(عج) مهمان کن.
خدایا!
من از آن زمان که شنیده ام «محبوبمان ناشناس در میان ما می گردد و در همین فضا تنفس می کند و وقتی ظهور کند همگان می گویند که ما پیش از این او را دیده ایم» به همه سلام می کنم.
شاید که لااقل پاسخی هر چند به ناشناس از او بشنوم.
ای خدا تا کی ما ناشناس بمانیم و او ناشناخته بماند.
«عَجِّل لِوَلیّکَ الفَرَج».
ای خدای مهدی!
در جهان کیست که ریزه خوار سفره ی امام نیست.
چشمی عنایت کن که ولی نعمت خویش را باز شناسیم.
ای خداوند فرج و شدت!
کاسه ی صبر و انتظار، لبریز شده است. به دست موعودت، عالم و آدم را از این فتنه های آخرالزمان برهان!...
ای خدای محمد!
تنها چاره ی جاهلیت آخرالزمان، ظهور حجت خاتم است.
در فرجش تعجیل بفرما.
ای خدای مدینه!
احساس غربت و مظلومیت شیعه را در مدینه ای که وطن تشیع است به ظهور فرزند مدینه التیام ببخش...
ای خدای حضرت منتقم!
از کربلا همچنان خون تازه می جهد و این زخم کهنه جز به دست قدسی مهدی(عج) مرهم نمی پذیرد.
«عجل علی ظهوره»
ای خدا!
چنان زمینگیر دنیامان مکن که وقت ظهور، توان برخاستن نداشته باشیم.
خدایا!
برای دل سپردن، از آن محبوب پنهانی و معشوق آسمانی شایسته تر کیست؟ دل های سرگشته را به ظهورش پیوند بزن.
خدایا!
دل را به ظهور عشق چراغان کن، و جان را به حضور محبوب، نور باران...
خداوندا!
ما مدعیان دروغین انتظاریم. حرف از چشم انتظاری محبوب می زنیم اما به اندازه ی ساده ترین دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نیستیم. الفبای انتظار را به ما بیاموز و لذت انتظار را به ما بچشان.
دلم شکسته و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
دلم خوش است که در خواب دیدم به خوابگاه گاهت
کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه های سلاطین که می شود پرکاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
سر جهاد تویی و خداست پشت و پناهت.»
اللهم عجل لولیكالفرج
| الهی دلی ده که جای تو باشد | ;لسانی که در وی ثنای تو باشد |
| ;الهی بده همتی آن چنانم | ;که سعیم وصول لقای تو باشد |
| ;ای چنانم کن از عشق خود مست | ;که خواب و خورم از برای تو باشد |
| ;الهی عطا کن به فکرم تو نوری | ;که محصول فکرم دعای توباشد |
"اِنّی تارِکُ فیکم الثَقَلینَ کِتاب الله وَ عِترَتی"
قران بنال از دست اکثر ما مسلمانان که :
از تو نوایی ساخته ایم که وقتی آن نوا را میشنویم اول چیزی که به ذهنمان میرسد این است:چه کسی مرده؟
قران ما سختمان است به آیه ی"خُذِ الکتابَ بِقُوّه"عمل کنیم! اما برای عمل به آیه ی" کُلُوا وَ شرَبُوا" اهتمام تام داریم! و در ادامه "وَ لا تُسرِفُوا"را عطف به"خُذِ الکتابَ بِقُوّه"میکنیم!
قران سخت است که برای درک عظمت خدا و اوج قدرتش در"اَلَم تَرَ کَیفَ فَعَلَ رَبُکَ بِاصحابِ الفیلِ"غرق شویم اما میتوانیم برای خنداندن ملت به "نادر"بگوییم مثل ابرهه از همه جا بر سرش سنگ میبارد!
قران"فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرةٍ شَرًا یَرَه"را چه کار کنیم! نیستی در زندگیمان! که ببینی چقدر از این آیه متاثر هستیم!! ذره ای شر نداریم! شر شده اشرار! و ما به فکر طرح جمع آوری اشرار هستیم!
قران میخوانیم"اِهدِنَا الصِراطَ المُستَقیم"اما بدمان نمی آید خدا راه راست را به سویمان کج کند!
قران ببخش که گفتی"اِنَّ اَکرَمَکُم عِندَ اللهِ اَتقاکُم" ولی ما به جای "اَتقاکُم"صفات تفضیلی دیگری گذاشتیم!
قران گفتی"لَتَجِدَنَّ اَشدَ الناسِ عَداوَةً لِلَّذينَ امَنُوا اليَهودَ وَ الذينَ اَشرَكُوا و..."مائده/ آيه 82 و چقدر راست گفتی! ببین! همین دشمنان که برای ما شناساندی علیه ما دست به کار شده اند! ولی ما درس دشمن شناسی را خوب یاد نگرفتیم! و مقابله به مثلمان خوب نبود! هنوز با خودمان درگیریم! چرا که یادنگرفتیم"خُذِ الکتابَ بِقُوّه"!
همان دشمنانی که معرفی کردی "فرقان الحق"را ساخته اند و گفتند ورژن جدید قران این است!! ولی ما در تفسیر و تاویل قران خودمان مانده ایم! قران را در جامعه عملی نکرده ایم.بوسیده ایم گذاشته ایم برسر طاقچه! البته دروغ نباشد! هنگام آمدن عروس تیمناْ و تبرکاْ ذکری از قران میکنیم!
"آیات شیطانی"همین اسفند 88 دو بار در عراق تجدید چاپ شد! ما هم شنیدیم! یاد شهید مازح هم نیفتادیم! اصلا مگر چقدر مهم است؟
در فیلم" فتنه " آیه ی جهاد قران شد نماد خشونت و ترویج تروریسم! ما هم نشستیم و فیلمش را دیدم و محکومش کردیم! البته شنیدم جهت مقابله با این توطئه ایران هم کار میکند ولی هنوز خبر تازه ای نشنیده ایم!
در هالیوود"مصائب مسیح" و "وسوسه ی مسیح" و"ده فرمان" و "یوسف و زلیخا" میسازند اما مسیح و موسی و یوسف آن ها مسیح و یوسف و موسای تو نیست! البته یوسف و زلیخای ما هم زیاد جالب نبود!
قران اصلا مگر خودت نگفتی"اِنّا نَحنُ نَزّلنَا الذِّکرَ وَ اِنّا لَه لَحافِظُون" 9/حجر . پس بگذار راحت باشیم! و در کل قران حلالمان کن!
خداوندا ...
امروز جمعه ...
دلم می گیرد و به یاد آقایم دلتنگ تر از همیشه ام !
من نیز همچون تمام منتظرانِ سرورم ، هرجمعه کمتر پلک می زنم تا زودتر ببینمش !
هرجمعه که کوچه پس کوچه های دل را آب و جارو می کنیم ، برای استقبال از گام
هایی که معطر به عِطر گل یاس اند ...
همه در این اندیشه ایم که : " این جمعه ... جمعه ی وصل است ؟؟؟؟"
مهدی جان !
این منم ...
رو سیاه ترینِ منتظرانت !
به ستوه آمده از این همه نخوت و کینه و بوی تعفنی که دنیا را فراگرفته است !
از کودکی آموختم وآموختیم که : دنیا مرزعه آخرت است ؛
پس ... هرچه داشتیم ، کاشتیم !
"اندک اندک" ، هرچه که بود ... !
وامروز این مزرعه با تمام اندک محصولش ، غرق آتشی از کینه و نفرتِ شیطان است!
نفرتی که منِ انسان* ، بازیگر آنم !
جانم به فدایت ...
امروز در این هوای غبار آلود ، چَشم ، چَشم را نمی بیند ، چه رسد که دل ... دل را ؟!
هر دم که فرو می بریم ، به شوق عطر حضور توست ؛ ورنه این هوا غریب است ...
و همچو بغضِ گلوی تمام دلشکستگانت ... سنگین !
مفهوم زندگانیم ...
از گذشته هیچ کودکی به دنیا نیامد مگر با ... گریه ؛
حال این گریه از کجا بود ؟ فقط خدا می داند ...
همواره اندیشیده ایم ، که شاید از فراغ تنها آغوش مهربان و بی منت بود ؛
و این بغض و گریه ، بر گلو می ماند و پنهان بود تا ... وصال !
اما امروز چه بر سر انسان آمده که قهقهه می زند ، بر آن هق هق عاشقانه ؟!
این شریف ترین مخلوق چه کرده که ، پلیدترین مخلوق او را به سخره گرفته است ؟
صدای قهقهه های شیطان آزارم می دهد ، حتی گوش خراش تر از آنروز است ...
همانروز که ... هبوط یافتم !!!!!!!!
ای پسر فاطمه ...
امروز گرچه دستمان تهی ست و سرد ، اما دل همواره لبریز گرمای عشق توست !
این روزها نجوا ، نجوای العجل است برای ظهور منجی* ...
که البته شیطان کمر همت خود را بسته تا این واژه را نیز همچون انسانیتِ انسان ها ،
به بازی گرفته و باب میل خود معنا بخشد ...
اما به خداوندگاری که در هیچ کجای دنیا نیافتم همچو او را ، که تو تنها آرامشبخش
این همه بشر هستی و تنها تو منجی بودی و می مانی !
عزیز زندگانیم ... گرچه دل ، تنگ است ، اما مجال تنگ تر ...
فقط می خواهم بگویم : " امروز همچو هرجمعه دیگر ، دستان منتظرانت دخیلند بر
آستان پر مهر خداوند ، تا مگر ... ! "
اللهم عجل لولیک الفرج ( عج )
"اکثرمن الزاد فان الطریق بعید بعید وجدد السفینه فان البحر عمیق عمیق وخفف الحمل فان الصراط دقیق دقیق و اخلص العمل فان الناقدبصیر بصیر و کن لی اکن لک "
"ای پسر آدم توشه ات را زیاد کن که راه دور است دور و کشتی ات را تازهو نو گردان که دریا ژرف است ژرف وبارت را سبک ساز که جاده باریک است باریک و کردارت را خالص گردان که سنجشگربیناست بینا وتو برای من باش تا من برای تو باشم"
| از تيـــــر هجـــر آن يـــار، بر دل نشانه دارم |
| از بهر يــــاد رويـــش ، نيكـــو بهـــانه دارم |
| زآن دم كـــه بـــال مـــا را زآن آشيان بريدند |
| هـــر لحظـــه ميــل پرواز ، زين آشيانه دارم |
گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.....
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

دل من خون شد ازين غم، تو كجايي؟
و اي كاش كه اين جمعه بيايي!
دل من تاب ندارد،
"همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ... تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنويسي:
كه چرا هيچ نگويند
مگر اين رهبر دلسوز، طرفدار ندارد، كه غريب است؟
و عجيب است
كه پس از قرن و هزاره
هنوزم كه هنوز است
دو چشمش
به راه است
و مگر سيصد و اندي نفر از شيفتگانش
زياد است
كه گويند
به اندازه يك « بدر » علمدار ندارد!
و گويند چرا اين همه مشتاق، ولي او سپهش يار ندارد!
تو خودت! مدعي دوستي و مهر شديدي!
كه به هر شعر جديدي،
ز هجران و غمم ناله سرايي، تو كجايي؟
تو كه يك عمر سرودي «تو كجايي؟» تو كجايي؟
باز گويي كه مگر كاستي اي بُد ز امامت،
ز هدايت،
ز محبت،
ز غمخوارگي و مهر و عطوفت
تو پنداشته اي هيچ كسي دل نگران تو نبوده؟
چه كسي قلب تو را سوي خداي تو كشانده؟
چه كسي در پي هر غصه ي تو اشك چكانده؟
چه كسي دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه كسي راه به روي تو گشوده؟
چه خطرها به دعايم ز كنار تو گذر كرد،
چه زمان ها كه تو غافل شدي و يار به قلب تو نظر كرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتي كجايي!؟
و اي كاش بيايي!
هر زمان خواهش دل با نظر يار يكي بود،تو بودی هر زمان بود تفاوت، تو رفتي، تو نماندي.
خواهش نفس شده يار و خدايت،
و همين است كه تاثير نبخشند به دعايت،
و به افاق نبردند صدايت،
و غريب است امامت.
من كه هستم،
تو كجايي؟
تو خودت! كاش بيايي.
به خودت كاش بيايي.
چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها
بسيجي ام به اميد
ظهور پنجره ام
و بازمانده نسل هزار حنجره ام
هنوز عهد و
مرامي که داشتم دارم
و جان نيمه تمامي که داشتم دارم
به
همرهان که جفا مي کنند مي گويم
اگر چه گفته ام اکنون بلند مي گويم
که
تا به چشمه نور حيات روزنه ايست
تمام بود و
نبودم فداي خامنه اي است


فرماندهی کلّ قوا خامنه ای ست
دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود
امروز عزیز دل ما خامنه ای ست
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست، آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم، تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه، لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد غمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا، نشد
گفتم عاقل می شوی، اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال، این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.





